پارت 1
12 دی 16:41 · · یه دفعه دیدم در با یه صدایی باز شد چشام و یکم وا کردم دیدم کیارشه اینقدر اعصبانی بودم این همیشه منو از خواب بیدار میکنه احمق
+ بلند شووووووووووووووو
پتو کشیدن رو سرم به حرفاش اهمیتی ندادم دیدم یه دفعه پتو و از رو سرم بلند کرد دیگه اعصبانیتم بیشتر شد جیغ زدم
-اول صبحی چخبرته هااااا
+قبول شدییییی
اول گیج نگاش میکردم متوجه حرفش نشدم بعد چند لحظه فهمیدم منظورش چیه اینقدر خوشحال بودم که بلند شدم رو تخت بپر بپر میکردم
- خب کجا قبول شدم؟
+نمیگم
- خیلی احمقی ایششش
بیا بریم پایین خاله صبحونه درست کرده گفته بود که بیام بیدارت کنم
باشه ای گفتم از اتاق رفت بیرون بعدا حالا ازش میپرسم کجا قبول شدم فقط دوست داشتم با کیارش تو یه دانشگاه باشیم دوس ندارم تنها باشم چون اونم رشته گرافیک میخوند بیخیال فک کردن شدم رفتم پایین بعد از اینکه به همه صبح بخیر گفتن رفتم صورتم شستم امروز خیلی خوشحال بودم بلاخره همه تلاش هام نتیجه داد
رفتم سر سفره نشستم با شوق نگاه کیارش مردم که خودش گفت
+ها؟
-خب کجا قبول شدم بگو دیگه اذیت نکن
+به شرطی امشب بریم رستوران به حساب تو
-باش گشنه ولی من تا اون موقع نمیتونم صبر کنم الان بگو
+ همین تهران قبول شدی
-خب تو کجا قبول شدی؟
+منم همراه توهم
-واقعا؟
+ آره واقعا
تو دل خودم خوشحال بودم که کیارش همراهمه تنها نیستم دیگه حرفی نزدیم صبحونه که خوردیم کیارش هم رفت
کیارش پسر خالم میشد من چون تک فرزندم کیارش و مثل داداشم دوست دارم واقعا
رو مبل نشسته بودم مشغول فک کردن بودم دیدیم گوشیم پیامک اومد بازش کردم دیدم کیارشه نوشته بود:
امروز ساعت۸ به حساب تو میریم یه رستوران شیک قولت که یادت نرفته
جواب دادم: باش بابا
+ ساعت هشت آماده باش میان دنبالت
-حله فعلا
+فعلا میبینمت
دیگه پیامی ندادیم بعد کلی خوابیدن هنوز احساس خستگی داشتم تصمیم گرفتم خستگی از بدنم بیاد بیرون برم یا دوش بگیرم سر حال شم
لباسام همچی آماده کردم رفتم تو حموم بعد از یک ساعت اومدم بیرون....
